پارسال ماه آخر بارداری دکتر تاریخ زایمانم رو 29 آبان مشخص کرد و باز من کلافه که چرا این
دکتر اینقدر خونسرده و اصلا انگار نه انگار که روزهای آخر چقدر کند میگذره
یادمه بهش گفتم آقای دکتر شبها نمیتونم بخوابم نفسم به شماره افتاده راه رفتن برام سخت
شده بدنم اینقدر ورم کرده که پاهام تو کفش نمیره ودکتر مثل همیشه با خونسردی جواب
داد واسه من کاری نداره که تاریخ رو زودتر اعلام کنم خانم بزار این بچه رشدش کامل بشه ![]()
صبح روز یکشنبه 20 ابان از خواب بیدار شدم احساس کردم آ ب ر ی ز ش دارم حدس زدم
شاید ک ی س ه آ ب م پاره شده باشه واسه همین رفتم حموم و موهامو سشوار کشیدم و
خودم رو آماده کردم که لابد وقتشه ساک بیمارستان رو هم قبلا با کمک مادرم بسته بودیم...
تا بعد ازظهر صبر کردم ولی انگار نه انگار تغییر محسوسی مشاهده نشد
بعدازظهر با همسر و مادرم رفتیم مطب دکتر خانم منشی از آقای دکتر پرسید و به ما گفت
ک ی س ه آ ب وقتی پاره میشه که حتی ملحفه زیرت هم کاملا خ ی س بشه اگه چنین
اتفاقی افتاد به من زنگ بزن من هم دیدم اینطوری نشدم پس اومدیم خونه و با همسرم شام
خوردیم ... ساعت حدودای 10 شب بود داشتم با مامانم تلفنی صحبت میکردم که بله روتختیم
کملا خ ی س شد به مامان چیزی نگفتم و زودی گوشی رو قطع کردم همسرم رو صدا زدم و
گفتم جریان از چه قراره اونم سریع لباس تنم کرد و زنگ زد به مامانم و گفت وقتشه باید بریم
بیمارستان
بین راه زنگ زدم دکترم گفت شام خوردی گفتم بله اونم گفت حالا واسه بیهوش کردنت
مشکل داریم برو بیمارستان اونجا خودشون بهم خبر میدن
رسیدیم بیمارستان و رفتم بخش زایشگاه خانم پرستار معاینات لازم رو انجام داد و سرم وصل
کرد اصلا درد نداشتم ولی خیلی دلهره داشتم
ساعت 12 شب بود که رفتم اتاق عمل اونجا بهم گفتن روی تخت بنشین چون شام خوردی
نمیشه بیهوشت کرد و باید کمر به پایین رو سِر کنیم (Spinal)
چشمتون روز بد نبینه دوتا آمپول بیحسی زدن تو نخاع که ای وای چقدر درد داشت ![]()
کمر به پایین کاملا بیحس شد و با کمک پرستار دراز کشیدم و یه پارچه سبز جلو صورتم
کشیدن و دکتر مشغول شد تمام اون مدت استرس اینو داشتم که ریه هاش باز شده باشه
و بعد از دقایقی زیباترین ملودی زندگیم رو شنیدم![]()
صدای گریه ثنا کوتاه بود ولی بند بند وجودم رو لرزوند
از پرستاری که بالای سرم بود پرسیدم سالمه ؟ خندید و گفت بله .... خدایا شکرت
و دختر نازم بامداد دوشنبه 21 ابان چشمهای ناز و کوچولوش رو به این دنیا باز کرد![]()
و امروز12 ماه گذشت و تو دخترم هر روز شیرین و شیرین تر شدی و من به معنی واقعی
عشق رو درک کردم عشقی بدون چشم داشت و بی دریغ![]()
دخترکم معنی خیلی حرفها رو میفهمه وقتی بهش میگم میخوام سشوار بکشم صدای
سشوار رو درمیاره
یا وقتی شونه رو دستش میدم میگم موهای مامانو شونه کن شونه میکنه
با شنیدن صدای اذان دستهاشو به علامت شکر بالا میاره
مهر نماز رو برمیداره و پیشونیش رو به مهر نزدیک میکنه
وقتی هم که خاله جونش رو میبینه خودش رو تکون میده و میرقصه که موزیک شاد براش
بزاره
در ضمن ثنا به خاله اش لِه لِه میگه
به کتاب هم علاقه خاصی داره و بدون اینکه پاره کنه عکساش رو با دقت نگاه میکنه و دست
میکشه رو عکس
همچنان راه نمیره ولی یکی دو قدمی برمیداره ![]()
جمعه گذشته جشن تولد ثنا رو گرفتیم و حسابی همه خسته شدن و کمکم کردن
از پدر عزیزم که زحمت کبابها رو کشید از مادر خوبم که پابه پای من همه کاری کرد
از خواهرم که ثنا رو نگه میداشت تا من کارهامو انجام بدم
از برادرم که تمام تزئینات به عهده اش بود
از بیرون میز و صندلی کرایه کردیم و کیک تولد هم به انتخاب ثنا آدم برفی سفارش داده شد![]()
راستی ثنا شمع تولدش رو خودش فوت کرد![]()
مهمونها هم زحمت کشیدن و با هدایای خودشون(طلا و پول و لباس و اسباب بازی) تو شادی
ما شریک شدن
خاله ثنا هم یه سری کارت یادبود طراحی کرد و به هر خونواده ای دادیم
اینجا هم جا داره از آزاده عزیزم مامان آدرینا تشکر کنم که واسه لباس ثنا زحمت کشید و
مدلش رو بهم داد
خدایا بخاطر همه داده هات شکر
دخترم دوستت داریم.





