و چه زیباست وقتی میبینی وجودت تویه یک موجود کوچیک و دوست داشتنی خلاصه میشه
پارسال این روزها با مامانم مشغول خرید سیسمونی بودیم و انگار اونها ذوقشون از من و
علی بیشتر بود
خرید کالسکه و روئروئک و کریر از بی بی کیش همین روزها بود که انجام شد
تخت و کمدش هم بعدش یعنی مرداد ماه بود که سفارش داده شد
یادمه وقتی هفتمین ماه بارداری بودم همه سیسمونی ثنا کامل شده بود و با چه اشتیاقی
همه رو زود چیدیم و متوسل شدیم به روزها که با ناز جلو می رفتند
خدایا شکرت که امروز این شوق و اشتیاق را صد برابر کردی و این هشت ماه به شادی
گذشت
مامان مارتیای عزیز درست میگه گاهی شبها که به ثنا نگاه میکنم از صبح که دیدمش
بزرگتر شده
دخترکم بعد از بیماری سختی که داشت و وزن کم کرد هفته گذشته پس از بهبودی وزنش ۸
کیلو شده بود
نمیدونم دندون که در میاره اینقدر تب میکنه ... دکترش که میگه ربطی به دندون نداره(آخه
دندون دوم ثنا هم در اومده)
ـ چهار دست و پا راه نمیره ولی همچنان با روئروئک مشغول شیطنته
ـ بعضی کلمه ها رو دست و پا شکسته ادا میکنه: ماما... بابا... دَدَ...آبو(آب)...اومَ(غذا)
ـ بای بای کردن هم یاد گرفته .. نصف و نیمه دستی تکون میده
ـ پیام بازرگانی هم خیلی دوست داره مخصوصا دختر عمو و پسر عمو(طرح رویش)و آقا
قورقوری
ـ اصلا از عدس پلو خوشش نمیاد و عوضش عین مامانش عاشق ماش پلوئه
ـ و عین باباش عاشق بستنی
خدایا از اینکه ما را از این موهبت بی نصیب نکردی هزاران بار شکرت
راستی از الان فکر تولد ثنا خیلی مشغولم کرده
اگر ایده یا فکر جالبی دارین ممنون میشم راهنماییم کنین( به علت کمبود جا این مجلس فقط
زنانه برگزار می گردد)

ثنا و بابا و نمو(یه ماهی تو اکواریوم بود عین نمو)



این لباس رو مادر بزرگ ثنا از کرمانشاه واسش اورده یه لباس محلی



