روزها به سرعت ميگذرند و گذشته ثنا به خاطره ها مي پيونده
شبهايي که نا ارومي ميکرد و نميخوابيد... لحظاتي که وقتي باهاش حرف ميزدم خيره نگاهم
ميکرد بدون هيچ عکس العملي ....
ولي حالا اونقدر بزرگ شده که با حرکاتش منظور خودش رو ميفهمونه
ـ اگر دير متوجه منظورش بشم بهش برميخوره و با گريه ناز داري ميکنه
عسل مامان چند روزيست غذا خوردن رو شروع کرده ... از فرني و شير برنج اصلا
خوشش نمياد و برعکس عاشق سرلاک و حريره است
ـ موقع غذا خوردن با کارهاي شيرينش بيشتر جلب توجه ميکنه و اينقدر غذا رو تو دهنش
ميجوه عين ادم بزرگايي که دندون دارن
ـ خوشش مياد هرچي ميبينه تو دستهاي کوچولوش بگيره و لمس ميکنه
از بطري نوشابه و آب معدني گرفته تا قاشق و چنگال و ليوان و موبايل و....
ـ بازي قايم باشک رو خيلي دوست داره و وقتي منو ميبينه قهقه سر ميده
ـ تو روروئکش فقط دنده عقب ميره
ـ فعلا از دندون خبري نيست و همچنان آب دهنش ميره و لثه ها خارش دارن
ـ از چهار دست و پا رفتن هم خبري نيست و فقط سينه خيز به زحمت چند سانتي جلو ميره و
بيشتر دور خودش ميچرخه
ـ عسلکم چند روزیه منو به اسم اوما صدا میکنه
ـ وقتی توپ میزارم جلو پاهاش و ایستاده نگهش میدارم با پاهای کوچولوش میزنه زیر توپ
ـ یه تلفن داره که با فشار دکمه صدای سگ میده وقتی اونو میخواد با دستش میزنه روش و
میگه ها ها (یعنی هاپ هاپ)
خدايا به خاطر همه داده هات شکر









