تبليغاتX
تو بلوري، نوري، گل نازي، گل ناز، مرغک خوش آواز، خنده کن کودک من، بنشين، مثل پروانه ي شاد ، بر گل دامن من، کودکم، از تو جانم به تن است، جايت آغوش من است. breath1386
سال نو به همه مامانای گل و نی نی های خوشگلشون مبارک

عزیز دل ما هم ۵ ماهٍ شد و چقدر زود گذشت این مدت

هرچی سعی کردم نشد زودتر از اینها بنویسم خیلی سرم شلوغ بود

این عید تمام خاطرات پارسال رو برام زنده کرد

هفتم فروردین ماه پارسال ... صبح از شوق زیاد با علی رفتیم آزمایشگاه تا آزمایش حاملگی

بدم ... از روز اول عید بی بی چک داده بودم و شک داشتم ولی چون تعطیل بود و مهمون

داشتم معوق شد به هفتم

اون روز بارون میومد... تصمیم گرفتیم بریم آزمایشگاه کخ ... خلوت بود... فکر کنم قلبم در 

دقیقه ۱۰۰ تا رو میزد

هول شده بودم رفتم تواتاق روی صندلی نشستم و آستینم رو بالا زدم

یه خانمی اومد روبروم نشست ... سرنگ رو برداشت و گفت : چند روزه عقب انداختی ؟

گفتم یک هفته است

خندید و ادامه داد:مردم دوماه و سه ماه عقب میندازن نمیفهمن تو چطوری اینقدر زود اومدی

با همون حالت اضطراب گفتم بی بی چک دادم حامله نشون داده

هیچی نگفت و از اتاق بیرون رفت

اومدم کنار علی ایستادم و پرسیدیم جواب کی حاضره؟ گفتند بعدازظهر

انگار حال علی هم بهتر از من نبود ... گفت خیلی عجله داریم نمیتونیم اگه میشه زودتر ...

قبول کردن و قرار شد یک ساعت دیگه جواب بدن ولی بدون عدد...

از آزمایشگاه خارج شدیم ... هیچ کدوم حرفی نزدیم ... توی بارون قدم زدیم

اون یک ساعت خیلی دیر گذشت

دومرتبه رفتیم جلوی درب آزمایشگاه

به علی گفتم من نمیام بالا خودت برو جواب رو بگیر ... روکرد به من و گفت اگه منفی بود

ناراحت نباش و شروع به دلداری دادن کرد...

رفت... صدای پاهاش رو میشنیدم که چه سریع بالا رفت و کند برگشت

جواب رو داد دستم و گفت شجاع باش منفیٍ

طولی نکشید که خنده امونش نداد و بوسیدم و گفت داری مادر میشی

منم بدون عکس العمل خاصی گیر دادم که باید بریم سونو گرافی تا وضعیتش رو ببینم

طبقه بالای آزمایشگاه سونوگرافی بود ... رفتیم اونجا

دکتر ازم پرسید هفته چندمی؟

گفتم دقیق نمیدونم ولی یک هفته است عقب انداختم

گفت خانم الان که چیزی معلوم نیست اومدی...

منم اصرار که باید سونو بشم.... سونوگرافی کرد و گفت :تازه کیسه آبش داره تشکیل میشه

و نگران نباش جاش خوبه

حالا خیالم راحت بود و قند توی دلم آب میکردم

یه کیک بزرگ خریدیم و رفتیم به مامان اینا خبر دادیم و خوشحالشون کردیم

روز خیلی خوبی بود

امسال تمام لحظاتش رو باهم مرور کردیم

و خدا رو بخاطر شکرانه اش شکر گفتیم

 

ثنای مامان حالا دیگه کاملا به هر طرفی که بخواد غلت میزنه

همه چیز رو با دست میگیره و فوری تو دهنش میکنه

از اواز خوندن هم چیزی برامون کم نمیزاره

خنده های با صداش بیشتر شده و عکس العمل های زیادتری نسبت به محیطش نشون میده

کلا دختر خوش اخلاقیه و امکان نداشته با گریه از خواب بیدار بشه همیشه یه لبخند کوچولو

تحویل داده

تو عید هم  جلوی فامیل های باباش که از کرمانشاه اومده بودن کلی آبرو داری کرد

یادم رفت بگم از افراد خاصی که دلش بخواد غریبی میکنه و چنان بغضی میکنه که دل

آدم کباب میشه...

ثنا جونم دوستت دارم یه عالمه

خوشبختی و نیکو زیستنت تنها آرزوی ماست...



پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 |